خــطوط ابی دستهایت همان جــاده ایست که گو نه های سردم را با جان تــب زده تو پیوند میزند وقتی با سر انگشتان مهربانت چشــمان بارا نی ام را لمس میکنی از مــژگان خیسم چکان چکان خواهش نیاز بر لبان تشنه ام می چکد و شکوفه های احساسم با هر نگاه غزلریزت یک به یک میشکفند
از شرار چشمان تو در قلبم خون تازه ای میجوشد و پیکر خمیده من ازخزان به بهار میرسد همچون شقایقهای بهاری که بر قامـــت پر از زخم گل خار رخ میکشند
با تو از امـــتداد شب سر نوشت رها میشوم وبه روشنایی که از پشت چشمهای تو طلــوع کرده مــیرسم
چشـــمانم را بر هم میـــگذارم تا باز در رویـــای تو غـــرق شــوم
کاش ان جـــاده دوباره به گـــونه های ســرد من پیـــوند میــخورد
خطوط ابی دستهایت