تبليغاتX
پشت پرچین خیال
پشت پرچین خیال
شعر و ترانه
Home Email Archive Designer

شب نه! اواری از تاریکی بود

وقتی از پس کوچه های سرد توهُم آمدم

آنجا پشت دیوارها شبح شب هم رعشه گرفته بود

وکلافهای گوریده و سیاه رنگ

در ذهنم اوهام می بافتند

داشتند بیست و چند سالگی ام را به تاراج میبردند

انجا

در هزار توی تاریک اضطراب

روحم را..جوانی ام را به زنجیر کشیدند

آنجا که تاریکی مطلق بود

و

بوف ها مازوخیسم گرفت بودند

و از بام تاریکی سقوط می کردند

..........................

اما من قعر تاریکی را شکافتم

و ریشه های نور رادر خاک دیدم

خودم را رها کردم

از

لاشه های خاطره ای که هیچ وقت به ثبتش نرساندم

اما

با زخمه هایی که عمق جوانی ام را شکافته بودند

هنوز روحم جریحه دار اغمائی طولانی ست

دارم پوست می اندازم

دردی مبهم از رویش دوباره ام....ریشه هایم را به هم می فشارد

دیگر بس است!

من از مرز تاریکی عبور کرده ام

......................

من به روشنایی می اندیشم

حالا

برای اعتبار دوباره آیینه ها ستاره می خواهم

و

برای لبان عطشناکم باران

..............

از طراوت لبانت قطره ای مرا بنوشان

و ازنسیم نفسهایت کمی بهار بر من ببخش

جوانه کردنم را می بینی؟

رویش دوباره ام را لمس می کنی!

من دوباره متولد شدم

و...از زندگی

تنها

لبخند تو را کم دارم

تا از آن شکوفه های گیلاس بچینم

 

زمستان ۸۶

لينك مطلب نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/02 ساعت 0:37 توسط نغمه شاکری |


Home | Archive | Email