شب است
و
پلکهای خسته ام
و
پلکهای خسته ام
و بی خوابی
بر پشت دار رویا مینشینم
تو را از تارهای نقره ای خیال می ریسم
و
رج به رج بر گلیم بختم گره میزنم
من باور دارم که تو هستی
و مثل یک واژه عاشقانه
در بطن شعرهای من نفس میکشی
من باور دارم
که تو یک شب از خوابهایم تعبیر میشوی
و گلهای پیراهنم را از عطر سکر آور تنت پریشان میکنی
تو می آیی
و با آه عاشقانه ات
بهار را در نفسهای من می دمی
آری
من باور دارم
که شبی چون ستاره
در قاب چشمانم هبوط میکنی
شبی که از چشمان تب آلود تو
اشکی بر دامنم میچکد
و از خلسه نگاهمان
ستاره ای متولد می شود
