من از امتداد غمناک ترین فصل خزان آمده ام
با دستهایی پر از تهی بودن
و
بیهوده زیستن
من هزار سال است زندگی کرده ام
من هزار آسمان گریسته ام
و
هزار خزان برگ ریخته ام
کدامین بهار بر لبانم شکوفه خواهد کاشت
وقتی که حریر احساسم را
از عریانترین شاخه های خزان آویخته اند
آه که چه بی بهار آرزوهایم چون میوه هایی کال
بر زیر خفقانی از بغض حسرت
لگد کوب شدند
وایِِ ِ من وای ِ من
ِ که حاصل سردترین آه یک خزان هستم