من بی ستاره ام و
دستم ازآسمان چشمهای تو کوتاه است
من از حس روییدن تهی گشته ام
و دستم ازبهار نگاه تو خالیست
من بی واژگان عشق
در کوچه های شعر آواره ام
و بلوغ کال احساسم ازآه غزلریز تو بی نصیب است
بیا که تمام شعرهای من در تو معنا می شوند

|
من بی ستاره ام و
دستم ازآسمان چشمهای تو کوتاه است
من از حس روییدن تهی گشته ام
و دستم ازبهار نگاه تو خالیست
من بی واژگان عشق
در کوچه های شعر آواره ام
و بلوغ کال احساسم ازآه غزلریز تو بی نصیب است
بیا که تمام شعرهای من در تو معنا می شوند

از شرار چشمان تو در قلبم خون تازه ای میجوشد و پیکر خمیده من ازخزان به بهار میرسد همچون شقایقهای بهاری که بر قامـــت پر از زخم گل خار رخ میکشند
با تو از امـــتداد شب سر نوشت رها میشوم وبه روشنایی که از پشت چشمهای تو طلــوع کرده مــیرسم
چشـــمانم را بر هم میـــگذارم تا باز در رویـــای تو غـــرق شــوم
کاش ان جـــاده دوباره به گـــونه های ســرد من پیـــوند میــخورد
خطوط ابی دستهایت