تبليغاتX
پشت پرچین خیال
پشت پرچین خیال
شعر و ترانه
Home Email Archive Designer

میان های هــوی شهر" هـــوائی تازه میخواهم
برای  خواب شب بوها  سـرودی تازه میخوانم

 

به رسم عشق یا عـادت" بـــهاران  باز می آید
چرا قـــلبم چو پروانه   به  لاله سَر نمی ساید؟

 

چرا مادر بزرگم رفت چرا  ان بوته یاسـش مُرد
که  طعم کودکی ها مان
" صفا را سادگی را بُرد

 

تشنج کرده احــــساسم"نگاهم خیس و بارانی ست
بگو ای خـــفته در رویا که این کابوسها فانی ست

 

پرستو  هم دلش خوش  نیست"که  مُرده شوق پروازش
ببین ان کـــولی شبگرد
"شکسته بغـــــض  در سازش

 

ببین انگشــــت سردشب چه نقـــشی بر دل من زد
که یک شاخه گـــل  اندوه کشــــــیده در نگاهم قَد

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21 ساعت 23:56 توسط نغمه شاکری |


پنجره را باز میکنم
نبض زندگی در ریتم هیاهو می زند
عطر سنبلهای بهاری به روح فرسوده ادمهاطراوت می بخشد
ماهی های قرمز در تنگهای  بلور  با شور شوقشان  زندگی تازه ای را مژده می دهند
جوانه های گندم از اشتیاق  نشستن بر سر سفره هفت سین
......اندام سبز و بلندشان  قد می کشد
در ختها پوست می اندازند
....وپیراهنی  با طرح شکوفه های  سفید و  قرمز به  تن می کنند
سیبهای  کال گونه هایشان گل می اندازد و  سرخ می شوند
!
لاله ها  با ناز می شکفند
بهار نزدیک است
تا پشت پنجره اتاقهایمان

 

باز کن  پنجره را

 

 

با ارزوی سالی سبز و غزلریز  برای شما بازدید کننده محترم

 

لينك مطلب نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14 ساعت 2:46 توسط نغمه شاکری |


خسته ام  از  این  هیاهو"تو بیا منو رها  کن

با عبور چون  بهارت  به دلم  پنجره  وا کن

 

 

بیا  فانوس شبم  باش وقت تردید  ســــتاره

تا نگاهت  مث بارون تو چــــشای من بباره

 

 

من یه شبگرد و اسـیرم "پشت دیوار  توهم

میون  زوزه پایــیز شده گـریه های  من  گُم

 

 

توی نبض این ترانه میشنوی  صدای من رو  ؟

این صدای پر بغضم" این صدای شب شکن رو !

 

 

پُرم از  خیــال  بارون مث یه  دشت  شقایق

کاش  تویِِِِ لحظه پــیوند نمیزد نبض  دقایق

 

 

انگاری یه  حــس تازه توی قلب من  تَپیده

توی چـــشم بی فــروغم یکی آفتابو دمــیده

 

 

مثل پروانه  چه آروم توی خوابم پا میذاری

عــــطر گلهای بهــارو تو اتاقم جـــا میذاری

 

زمستان ۸۶

لينك مطلب نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04 ساعت 23:31 توسط نغمه شاکری |


دردهای من جامه  نیستند تا ز تن در آورم
چامه  چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند تا ز  نای جان بر  آورم
دردهای من نگفتنی است....
دردهای من  گرچه  مثل دردهای  مردم زمانه  نیست
درد  مردم...زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان..جلد کهنه  شناسنامه هایشان درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم....درد  میکند
انحنای  روح من...شانه های خسته  غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم  شکسته  است

کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان  حس شاعرانه ام...زخم خورده  است
دفتر مرا دست درد ورق میزند
شعر تازه  مرا درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من از چه حرف میزنم؟
درد حرف نیست....نام دیگر من است
من چگونه  خویش را صدا کنم؟!

 


قیصر امین پور

لينك مطلب نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27 ساعت 0:24 توسط نغمه شاکری |


برا  پروازی دوباره تـــو بیا همسفـــــرم باش
تو  هراس پیـــچ خمها مرهـــم بــال پرم باش

 

تو با گرمای وجــــودت برف  جاده هارو آب کن
چشای سیاه شب رو با یه  زمزمه  تو  خواب کن

 

نگو  از روزای برفی که بــهار مقصد  جاده س
مـث  رفتـــــن  تا ســتاره با قــــدمهای پیاده س

 

بیا  با گرمی آهـــت تو بده نفــس به  آیـــنه
تا  شـــــــکوفه  نگاهــــت رو تن  آینه بشینه

 

ما  مسافر بـــــهاریم تو  مـــــسیر سبز امید
برا  رفتن تا  سپیده  رد میشیم از شب تردید

 

فصل  پرواز من تو فصل  عطر لاله ها  هس
فصل جشن شــــاپرکها رو  زلال  ژاله ها هس

لينك مطلب نوشته شده در جمعه 1386/08/04 ساعت 0:51 توسط نغمه شاکری |


شب  است
و
پلکهای خسته ام


و بی  خوابی


بر پشت  دار رویا مینشینم


تو را از تارهای نقره ای خیال می ریسم
و
رج به رج بر گلیم بختم گره میزنم


من باور دارم  که تو هستی


و مثل یک واژه عاشقانه


در بطن  شعرهای من نفس میکشی


من باور دارم


که  تو یک شب از خوابهایم تعبیر میشوی


و گلهای پیراهنم  را از عطر سکر آور تنت پریشان میکنی


تو  می آیی


و با  آه عاشقانه ات


بهار را  در  نفسهای  من می دمی


آری
من باور دارم


که  شبی چون ستاره


 در قاب چشمانم هبوط میکنی


شبی که از چشمان تب آلود  تو


اشکی بر دامنم میچکد


و از خلسه نگاهمان


ستاره ای متولد می شود

لينك مطلب نوشته شده در شنبه 1386/06/24 ساعت 0:53 توسط نغمه شاکری |


ساعت به  وقت دلتنگی"من و اشکهای پنهانی
من که هــــمزاد پایــــیزم مثـــل ابرهای بارانی

خنـــــده مرمــوز ماه" در شب خاموش  من
می چکد در من اشکی"من پُرم از پریــشانی

آه از دل ســــــردم آه از ایــــن تنهـــــــــایـی
اشکهـــــایم یــــــخ بسته در قابی زمستانی

زخمهای احساسم"می تـند  از خود کابوس
هیچ نگاهی نمیپرسد"تو چرا همیشه گریانی

کو چراغی وفانوسی؟ مقصد من ناپیداست!
جاده ای به هیچستان " من و این  ناسامانی

چشمهایم چون زورق"اشکهــایم یک دریا
مثل خانه ای در آب"چــــون آوار و ویرانی

باز قلبم میـــلرزد" درپَس  حصــــاری سرد
یک حصار ازجنس تن" در خودم من  زندانی

چیـــــزی  مثل یک فریاد چیزی مثل خاکــستر
باز  شـــــعله سَر داده "در این  بیت  پایانی

لينك مطلب نوشته شده در دوشنبه 1386/04/25 ساعت 0:13 توسط نغمه شاکری |


تویِ فصل  زرد حسرت  تو عبور باد پاییز

تلخی سکوت شبها مث  هو هوی شــباویز

 

تویِ تاریکی ذهنم وقتی جون میده ستاره

بخت خاکـــــستری من روزای رنگی نداره

 

وقتی مرده شوق پرواز تو بلوغ پر وبا لم

آسمون آبی  نمیشه حتی تو خواب خیالم

 

تو نگاهِ خـــسته من همه چی سیاه سفیده

ا زتو خاکستر حسرت باز یه بغض شعله کشیده

 

حال ِقلب بـی بهارم پرِِِ دلتــــــنگی ودَرده

روی ِ گونه های سردم  غم دوباره چکه کرده

 

من و دلتنگی و غربت مث یه کولی شاعر

کوچه باغ این ترانه  نداره حــتی یه عابر

 

یه کمی نم نم  بارون چن  تا قطره نور خورشید

رو  تَنم بهار میـشینه..میرسم به فـــصل امید

لينك مطلب نوشته شده در جمعه 1386/01/24 ساعت 1:44 توسط نغمه شاکری |


باز کن پنــــجره را

 

که  بهار آمده است

 

که  بهار چون گل ناز عــطر فشان  آمده است

 

بازکن پنـــجره  را

 

باز کن پنــجره را

 

که  بهار لالــه نشان آمده است

 

 

نوبهارتان مبارک

 

 

لينك مطلب نوشته شده در دوشنبه 1385/12/28 ساعت 14:42 توسط نغمه شاکری |


بردل سازم نشـستی مثل نــت مــثل تـــرانه

 رنگ کن پلک شبم را مثل مهــــتاب شــبانه

 

 

بوی سیب و فال حافظ عطر نرگسهای شیراز

 صد غــــزل در چشـــمهایت بیتهای عاشقانه

 

 

مثل آوای چـــــکاوک مثل نجوای پرستــــــو

 نغــمه باران کن دلم را ای بهار شــاعــــرانه

 

 

خون چکان همچون شقایق می تراوی همچو لاله

 در هوایـــــت گــریه کردم " دل تو را کرده بهانه

 

 

واژه شو.شور و نوایـــــــی ای غزلخوان اساطیر

 تو  شروع  شـعـر من باش با  کلامی صادقــانه

 

 

قطره های پاک باران می چــــــکد از چشمهایت

 در هوای چشــــمهایت "پَر زنم تا بی کـــــــرانه

 

 

از حریـــــــری از خـیالی"تارهای پرنــــیانـی

 ای خـــــیال دلنشــینم" ای امـــید جـــــاودانه

 

 

لينك مطلب نوشته شده در دوشنبه 1385/10/25 ساعت 1:25 توسط نغمه شاکری |


Home | Archive | Email